<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://dr-abbasi.loxblog.com</title>
<link>https://dr-abbasi.loxblog.com</link>
<description>در این وبلاگ تلاش می شود نقطه نظرات و اعتقادات مذهبی دکتر حسن عباسی از دیدگاه مکتب شیعه ی اثناعشری مورد نقد و بررسی قرار گیرد.</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>انقلاب اسلامی یک انقلاب صدرایی یا یک انقلاب حکمت حضوری</title>
<link>https://dr-abbasi.loxblog.com/انقلاب-اسلامی-یک-انقلاب-صدرایی-یا-یک-انقلاب-حکمت-حضوری</link>
<guid>https://dr-abbasi.loxblog.com/انقلاب-اسلامی-یک-انقلاب-صدرایی-یا-یک-انقلاب-حکمت-حضوری</guid>

<description><![CDATA[
(نقد)
&nbsp;
با توجه به اینکه امام خمینی (ره) دارای یک شخصیت چند بعدی می&shy;باشند و به اقرار بزرگان دین، ایشان در زمان خود متبحرترین فقیه و از سرآمدان روزگار خود در زمینه&shy;ی فلسفه و عرفان بوده&shy;اند لذا عده&shy;ای اصرار دارند انقلاب اسلامی را بر آمده از حکمت متعالیه ملاصدرا بدانند. مهمترین دلیل ایشان این است که امام خمینی (ره) که رهبری انقلاب را بر عهده داشته، مدرس حکمت ...
&nbsp;
ادامه مطلب
&nbsp;
با توجه به اینکه امام خمینی (ره) دارای یک شخصیت چند بعدی می&shy;باشند و به اقرار بزرگان دین، ایشان در زمان خود متبحرترین فقیه و از سرآمدان روزگار خود در زمینه&shy;ی فلسفه و عرفان بوده&shy;اند لذا عده&shy;ای اصرار دارند انقلاب اسلامی را بر آمده از حکمت متعالیه ملاصدرا بدانند. مهمترین دلیل ایشان این است که امام خمینی (ره) که رهبری انقلاب را بر عهده داشته، مدرس حکمت متعالیه و باورمند به این فلسفه بوده است. اینان برای اثبات مدعای خود به یکی دو مساله از حکمت متعالیه که ظاهرا پیوندی با انقلابی گری دارد استناد کرده و سند هویت انقلاب را به نام فلسفه و عرفان ملاصدرا صادر می کنند. اما آیا واقعا چنین است و فی المثل اگر ملاصدرا فلسفه خود را در چارچوب کتاب اسفار و دیگر آثار فلسفی&shy;اش ارائه نداده بود، دیگر امکانی برای ظهور و بروز انقلاب اسلامی در تقابل با رژیم ضد دین، فاسد و وابسته به کفر و استکبار جهانی پهلوی نبود؟
جناب آقای دکتر عباسی پس از آنکه به نظرات فلاسفه می&shy;تازند و به ضرس قاطع فلسفه (حکمت متعالیه) و عرفان را رد کرده و حتی آیت&shy;الله جوادی آملی (که امروز پرچمدار فلسفه می&shy;باشند) را به بی کفایتی محکوم کرده و ایشان را دعوت به مناظره می&shy;کنند و می&shy;گویند: "آقای جوادی آملی صبح تا شب در حال ارائه تفسیر موضوعی با فرمت و فرمول اندیشه صدرایی می&shy;باشد، یک نفر بفرماید این حجم چند صد هزار دقیقه&zwnj;ای برنامه&zwnj;های تلویزیونی آقای جوادی آملی چه اثری در جامعه داشته است؟" و مدعی هستند چون فلسفه زاده&shy;ی فکر بشر می&shy;باشد توانایی حل مسائل را ندارد و مثال می&shy;آورند که "همان&zwnj;هایی که ادعا می&zwnj;کنند انقلاب ما انقلاب صدرایی (فلسفی) بوده توانایی ارائه&shy;ی یک نظریه&shy;ی مستقل در زمینه&shy;ی طرح تحول اقتصادی را ندارند" و یا می&shy;گویند: "شما بدایه و نهایه رو که اثر مرحوم علامه طباطبایی است را ببینید، اگر شما سرتاسر آن را بخوانید به ایمانتان اضافه نمی&zwnj;شود؟" [1]، برای اینکه امام خمینی (ره) را از این مسئله (صدرایی بودن تفکر انقلابی ایشان) بریء نمایند مدعی هستند که امام فیلسوف صدرایی نبوده است بلکه از فلسفه&shy;ی صدرایی عبور کرده و به حکمت حضور رسیده&shy;اند [2]. و مدعی هستند انقلاب اسلامی یک انقلاب صدرایی نیست بلکه یک انقلاب حکمت حضوری است [1].
به نظر می&shy;رسد رد فلسفه از طرف جناب دکتر عباسی فقط از این حیث است که فلاسفه نتوانسته&shy;اند مدل مناسبی برای زندگی اجتماعی ارائه دهند [1]. لذا ایشان برای تبرّی دادن امام و حرکت انقلابی ایشان (به زعم خودشان) پس از جستجوی فراوان در آثار امام به جمله&shy;ی معروف امام که "عالم محضر خداست در محضر خدا گناه نکنید" رسیده&shy;اند و این جمله&shy;ی امام را مبنای تفکر و انقلاب ایشان فرض کرده&shy;اند و مدعی شده&shy;اند که امام مبدع یک نظریه&shy;ی جدید تحت عنوان حکمت حضور می&shy;باشند [2].
با بررسی بیشتر به این نتیجه می&shy;رسیم که اولاً خود امام چنین ادعایی که من فیلسوف صدرایی نیستم بلکه از فلسفه&shy;ی صدرایی عبور کرده و به حکمت حضور رسیده&shy;ام را نداشته&shy;اند و ثانیاً ایشان یک نظریه&shy;ی مستقل تحت عنوان حکمت حضور (با در نظر داشتن تمام الزاماتی که یک نظریه باید داشته باشد) را ارائه نداده&shy;اند، ادعاهایی که دکتر عباسی مدعی آن هستند [2].
در این نظریه (از طرف آقای دکتر عباسی) تنها حرفی که ارائه شده این است که "در محضر خدا تقوا پیشه کنید [2]" این حرف کاملاً صحیح و مقبول است ولی آیا با گناه نکردن و تقوا پیشه کردن می&shy;توان یک انقلاب به آن عظمت راه انداخت؟
لذا به نظر می&shy;رسد این ادعای جناب دکتر عباسی ناشی از عدم آشنایی ایشان با مقولاتی نظیر فلسفه، عرفان، فقه و خط مشیء و طرز تفکر مرحوم امام خمینی (ره) می&shy;باشد و با اینکه تا حدودی متوجه اشتباه بودن فلسفه شده&shy;اند ولی از داشتن درکی عمیق و علمی نسبت به دین محروم هستند و به جای اینکه سعی در شناخت صحیح دین داشته باشند تلاش می&shy;کنند با فکر محدود بشری خود مسائل را رفق و فتق نموده و تلاش می&shy;کنند (به زعم خود) وجهه&shy;ی امام را از لوث طرز تفکر فیلسوفانه تطهیر نمایند، در صورتیکه همانگونه که ذکر شد تفکر انقلابی امام خمینی (ره) نه نشأت گرفته از بافته&shy;های ذهن ملاصدرا و ابن عربی، که ناشی از فقه شیعی ایشان است که به قول فوکویاما دارای دو بال قرمز و سبز است!
&nbsp;
مراجع

سخنرانی دکتر عباسی پیرامون فلسفه درسال ۸۹
حضور در اندیشه&shy;ی امام، مطهره مطیعی، 1394 و جلسات 238، 244 و 245 سخنرانی دکتر عباسی با موضوع حضور
]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 08:56:29 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>آیا حرکت انقلابی امام (ره) یک حرکت فلسفی بود؟</title>
<link>https://dr-abbasi.loxblog.com/آیا-حرکت-انقلابی-امام-ره-یک-حرکت-فلسفی-بود</link>
<guid>https://dr-abbasi.loxblog.com/آیا-حرکت-انقلابی-امام-ره-یک-حرکت-فلسفی-بود</guid>

<description><![CDATA[
(معارف شیعی)
&nbsp;
برای ارائه پاسخی تحلیلی به این سئوال باید چند نکته مقدماتی را ابتدائا یادآور شویم:
1. حکمت متعالیه ملاصدرا تلفیقی از فلسفه یونانی با محوریت ارسطو و افلاطون و عرفان یونانی با محوریت افلوطین است&nbsp; و نیز با عرفان این عربی پیوندی و ثیق دارد اما وی مدعی است که فلسفه&shy;اش مبتنی بر قرآن و سنت است و در جهت نشان دادن این صبغه دینی، در پاره&shy;ای از موارد به آیات و روایات نیز استشهاد کرده است که اغلب چیزی بیشتر از تطبیق نادرست و تفسیر به رای آیات و روایات ...
&nbsp;
ادامه مطلب
برای ارائه پاسخی تحلیلی به این سئوال باید چند نکته مقدماتی را ابتدائا یادآور شویم:
1. حکمت متعالیه ملاصدرا تلفیقی از فلسفه یونانی با محوریت ارسطو و افلاطون و عرفان یونانی با محوریت افلوطین است&nbsp; و نیز با عرفان این عربی پیوندی و ثیق دارد اما وی مدعی است که فلسفه&shy;اش مبتنی بر قرآن و سنت است و در جهت نشان دادن این صبغه دینی، در پاره&shy;ای از موارد به آیات و روایات نیز استشهاد کرده است که اغلب چیزی بیشتر از تطبیق نادرست و تفسیر به رای آیات و روایات نیست[1]. ضمن این که در مواردی به روایاتی موهوم و موهون که هیچ جایگاه مقبولی در منظومه فخیم و فاخر روایی شیعه ندارد، استناد کرده و در صدد جا انداختن حرفی فلسفی و یا عرفانی بر آمده است[2].&nbsp; و باز این که در کل اسفار اربعه&nbsp; تنها 220 روایت (با حذف مکررات) آمده است که 20 حدیث آن در هیچ مصدری یافت نمی&shy;شود و 45 حدیث آن یا فقط در مصادر سنی است و یا اگر در برخی مصادر شیعی آمده به عامی بودن آن تصریح شده است و تنها 21 حدیث در موضوع توحید و الهیات به معنای اخص در کل مجلدات اسفار موجود است که مضمون بعضی هم تکراری است [شیخ حیدر وکیل، الاسفار عن احادیث الاسفار]. در حالی که روایات توحیدی وارده از اهل بیت علیهم السلام دهها برابر این مقدار است.
&nbsp;
2. به اعتراف طرفداران نظریه پیوند انقلاب اسلامی با صبغه فلسفی و عرفانی امام خمینی (ره)&nbsp; &laquo;ایشان از حدود سال 1328 شمسي به بعد آنچنان از تدریس فلسفه فاصله گرفتند و به صورت یک فقیه و اصولی و سپس به عنوان بنيانگذار و رهبر جمهوري اسلامي ايران وارد صحنه شدند که دیگر سابقۀ بیست و چند سالۀ تدریس حکمت متعالیه و عرفان ایشان از خاطره&zwnj;ها زدوده شد، به طوري كه بسیاری از شاگردان حضرت امام که از دهۀ سی به بعد، در شمار شاگردان ایشان درآمده&zwnj;اند، به خاطر ندارند که وي فلسفه تدریس کند.&raquo;[ مقاله تحلیل انقلاب اسلامي ايران در چهارچوب حكمت متعاليه ، نجف لک زایی].
یعنی امام خمینی حدود 12 سال پیش از آن&nbsp; که مبارزه آشکار و جدی&nbsp; خود را با رژیم شاه در سال 1342 آغاز کند، از تدریس فلسفه در حوزه فاصله می&shy;گیرد و البته طرفداران صبغه فلسفی و عرفانی انقلاب به تحلیل چرایی این مساله نمی&shy;پردازند و توضیح نمی&shy;دهند که اگر انقلاب اسلامی بر مبنای حکمت متعالیه شکل گرفته است، چرا با ورود امام خمینی به میدان مبارزه، تدریس و ترویج آن از سوی ایشان جدی تر و گسترده تر نمی&shy;شود و امام همه فعالیت علمی شان را متمرکز بر فقه و اصول می کنند؟ عده ای معتقدند حضرت امام با در نظر گرفتن این مساله که موفقیتشان در مبارزه در گرو تثبیت صبغه فقهی و مرجعیتشان در حوزه است و این امر با تدریس فلسفه و عرفان که با مخالفت شدید علما و مراجع وقت حوزه از جمله آیت الله بروجردی مواجه بود، همخوانی ندارد، از تدریس فلسفه دست کشیدند و منحصرا به تدریس فقه و اصول پرداختند.
3. طرفداران نظریه پیوند انقلاب با حکمت متعالیه وقتی به توضیح چگونگی ربط فلسفه و عرفان با انقلاب می&shy;پردازند، به شدت دستشان خالی است. آنان به چند مساله در این زمینه استناد می&shy;کنند:
&nbsp;
الف: امام خمینی خود گفته است که در فلسفه متاثر از ملاصدرا بوده است [مقاله تحلیل انقلاب اسلامي ايران در چهارچوب حكمت متعاليه ، نجف لک زایی]. بدیهی است صرف بیان این مساله برای اثبات تاثیر صبغه صدرایی امام در انقلاب اصلا کفایت نمی&shy;کند و نمی&shy;تواند پاسخی برای این دیدگاه باشد که انقلاب را محصول صبغه فقهی امام (ره) می&shy;داند و هیچ ربطی بین حکمت متعالیه و انقلاب قائل نیست.
&nbsp;
ب: برخی با طرح این مساله که حکمت متعالیه چون مبتنی بر وحدت وجود است و برای کل عالم و هستی نوعی وحدت و انسجام قائل است و همه چیز را از خداوند و به سوی خداوند می&shy;داند، این را مبنایی موثر برای انقلاب می دانند [ر. ک به گفتگوی دکتر عماد افروغ با فصلنامه سمات، شماره 6 (پاییز و زمستان 90)] در حالی که در ادامه خواهیم گفت قائل شدن به انسجام برای هستی و&nbsp; توجه به آغاز و انجام الهی و توحیدی آن، هیچ ربطی با نظریه وحدت وجود نداشته و بلکه این نظریه، تبیینی کاملا غلط و غیر برهانی از موضوع توحید است که در ماهیت خود به نفی توحید حقیقی و اثبات حقیقتی بی نهایت مادی و متکثر و متجزی به عنوان خدا می&shy;پردازد و سرانجام از پلورالیسمی غلیظ که منکر حق و باطل مطلق و بلکه منکر تقابل حق و باطل از اساس است، سر در می آورد. در حالی که می&shy;دانیم مبنای محوری همه قیامها و انقلاب های ضد شرک و ضد ظلم و استکبار در طول تاریخ و از جمله انقلاب اسلامی ایران، اعتقاد به تقابل جریان حق یا باطل و تقابل ولایت الله با ولایت طاغوت بوده است.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp;
ج: برخی نیز با استناد به نظریه حرکت جوهری در صدد ربط بین حکمت متعالیه و انقلاب اسلامی بر آمده اند [مقاله تحلیل انقلاب اسلامي ايران در چهارچوب حكمت متعاليه، نجف لک زایی] اما معلوم نیست چه ربطی بین دگرکونی تدریجی و پیوسته ذات و جوهر اشیاء[3] (با فرض درست بودن آن)، با انقلابی گری و مبارزه با ظلم و استکبار و لامذهبی است؟ آیا اگر کسی قائل به این نظریه نبود، مثل همه فلاسفه قبل از ملاصدرا و متکلمان قبل و بعد از وی و همه فقهایی که اساسا در این مقوله وارد نشده&shy;اند، نمی تواند منطقا انقلابی باشد و مثلا چون قائل به سکون در ذات و جوهر اشیاء است، پس لاجرم در عرصه سیاست و اجتماع هم اهل سکون خواهند بود؟!
&nbsp;
د: اگر حکمت متعالیه عاملی اساسی برای انقلابی&shy;گری است، باید عموم پیروان و مبلغان و مدرسان این فلسفه، انقلابی و مبارز باشند، در حالی که نه ملاصدرا و نه عموم پیروان او (جز موارد استثناء) اهل مبارزه و انقلاب نبوده&shy;اند.
در میان انقلابیون با چهره هایی مواجه هستیم که رسما ضد فلسفه و علیه حکمت متعالیه بوده اند، مانند شهید آیت الله سعیدی [ر. ک به مهدی نصیری، فلسفه از منظر قران و عترت، ص 400]، آیت الله خزعلی، مرحوم آیت الله مشکینی، مرحوم آیت الله میرزا جواد آقای تهرانی[4].
بنا بر این ادعای پیوند حکمت متعالیه با انقلابی&shy;گری نه از جهت مفهومی و محتوایی (که در این باره بیشتر توضیح خواهیم داد) و نه از جهت مصادیق طرفداران آن، قابل اثبات نیست اما در این مورد که تعلق ویژه امام خمینی به حکمت متعالیه و رهبری انقلاب اسلامی را چگونه باید تفسیر کرد، باید گفت، امام خمینی و نیز عموم علما و بزرگانی که به فلسفه و عرفان مصطلح و از جمله حکمت متعالیه تعلق خاطر دارند، واجد دو حیثیت و جنبه هستند، یکی حیث و جنبه فیلسوفی و عرفانی ( عرفان مصطلح) و دیگری حیث قرانی و ولایی اهل بیتی علیهم السلام. به نظر می&shy;رسد در مقام عمل (و در موارد بسیاری در مقام نظر) این بزرگان بر اساس حیث قرانی و ولایی شان مشی می&shy;کنند و نه بر اساس مبانی فلسفی و عرفانی&shy;ای که بدون شک متخذ از یونان و در تعارض آشکار با مبانی قران و اهل بیت علیهم السلام است[5].
بر این اساس باید بگوییم آنچه موجب حرکت انقلابی و دین مدارانه امام بوده است، حیث قرآنی و روایی ایشان که کاملا غالب بر حیث فلسفی&shy;شان است، بوده است. در حقیقت این فقه امام که به طور یکپارچه منبعث از آیات و روایات نورانی اهل بیت علیهم السلام است و شامل ابوابی چون جهاد و امر به معروف و نهی از منکر و قواعدی چون نفی سبیل و حرمت تشبه به کفر و ... است، انگیزه بخش و محرک امام و به تبع ایشان مردم مسلمان ایران بوده است و نه مباحثی چون اصالت وجود و حرکت جوهری و قاعده بسیط الحقیقة کل الاشیاء و الشئ ما لم یجب لم یوجد و....؛ و نیز آن بعد عرفانی امام که در حرکت انقلابی ایشان تاثیر داشته است، به عنوان نمونه زیارت جامعه خوانی هر شبه ایشان طی پانزده سال اقامت در نجف اشرف در بارگاه ملکوتی امیر مؤمنان بوده است و نه مثلا مباحث عرفانی ای چون یکی بودن با ذات حق و وحدت وجود و عشق مجازی و رقص و سماع و...
مردم شیعه و اهل بیتی ایران تحت تاثیر آموزه های انقلابی قران و نهج البلاغه و نهضت عظیم عاشورا به خیابانها ریختند و از شهادت استقبال کردند و در جنگ هشت ساله از دین و کشور جانانه دفاع کردند، نه تحت تاثیر مبانی صوفیانه و پلورالیستی و انقیاد پذیر در مقابل ظلم و باطلِ ملاصدرا و ابن سینا و مولوی و ابن عربی.
ابن عربی رسما به پیامبر دروغ میبندد که فرموده: &laquo;ذکر خدا بهتر از این است که به جهاد با دشمنانتان بروید و همدیگر را بکشید&raquo;! [شرح قیصری بر فصوص، ص 979] آیا با چنین آموزه&shy;هایی می&shy;توان مردم را تشویق به دفاع از دین و کشور در مقابل هجوم کفار کرد؟
آنان که منادی پیوند حکمت متعالیه و انقلاب اسلامی هستند، باید چند جمله و عبارت از ملاصدرا و ابن عربی و ابن سینا و مولوی و شمس تبریزی و عطار و بایزید و حلاج و ... بیاورند و نشان دهند که به کار تهییج مردم در انقلاب اسلامی و در جبهه های دفاع و جنگ آمده باشد و در سخنرانی های بزرگان و علما و روحانیونی که مشوق مردم به انقلابی گری بوده و هستند، مندرج باشد.
ممکن است ادعا شود که این پیوند در سطح مبانی کلان است و نه در سطح شعارها و ... که البته در چند سطر بعد بطلان این ادعا را نیز نشان خواهیم داد.
&nbsp;
تعارض مبنایی حکمت متعالیه با انقلابی&shy;گری و ظلم و استکبار ستیزی
آنچه تا بدینجا گفتیم مباحثی مقدماتی بود و اکنون به اصل مطلب که تعارض مبنایی و ماهوی فلسفه و عرفان مصطلح و به خصوص حکمت متعالیه با انقلابی&shy;گری و شریعت مداری و ظلم و استکبار ستیزی است، خواهیم پرداخت.
حکمت متعالیه ملاصدرا ملتقای فلسفه یونانی مبتنی بر آموزه&shy;های ارسطو و افلاطون و عرفان یونانی مبتنی بر آموزه&shy;های افلوطین است و مهمترین دستاورد آن نظریه وحدت وجود و موجود است. در این مقال مجال آن نیست تا به شرح و تحلیل نظریه وحدت وجود بپردازیم و ابعاد غیر برهانی و غیر وحیانی آن را روشن کنیم اما ناچاریم به اجمال مباحثی را حول این نظریه مطرح کرده تا میزان بیگانگی آن را با دیانت و انقلابی گری نشان دهیم.
&nbsp;
1. بر اساس نظریه وحدت وجود، ما یک وجود بی نهایت داریم که جایی برای وجود غیر باقی نگذاشته و همه موجودات دیگر، حصه&shy;ها و مراتبی از ذات او و تعینات اویند و هیچ وجود مستقل و مباین با ذات حق ندارند و این موجودِ بی نهایت، خداوند است که در حقیقت چیزی جز مجموعه این موجودات نیست.
به عبارت دیگر، خدای حکمت متعالیه، مجموع و عین همه اشیاء اعم از جماد و نبات و حیوان و انسان و جن و شیطان و حتی اعیان نجسه چون کلب و خنزیر و ... است، اگر چه هر یک از آنها به تنهایی نیست. و این مفاد همان قاعده &laquo;بسیط الحقیقة کل الاشیاء و لیس بشئ منها&raquo; صدرایی است. بر این اساس همان گونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حصه&shy;ای از ذات خداوند است، شیطان نیز حصه و مرتبه&shy;ای از همان ذات است. ملاصدرا می گوید:
&laquo;بدان که همه چیز در عالم اصلش از حقیقت الهی، و سرّش از اسم الهی است، و این را جز کاملان نمی شناسند&hellip; خدا مجمع موجودات، و محل بازگشت همه چیز است، و همه اشیا مظاهر اسما و محل های تجلی صفات اویند&hellip; حبیب من این چیزها را خوب بفهم که به مطالبی رسیدیم که اذهان این&zwnj;ها را نمی فهمد، و دسته احمق&zwnj;ها و دیوانه&zwnj;ها از شنیدن این اسرار به جنب و جوش می&zwnj;آیند! و بفهم سخنی را که گفته است: همانا نور شیطان از نار عزت خداست، و اگر نور شیطان ظاهر می&zwnj;شد همه خلایق او را می&zwnj;پرستیدند&raquo; [ ملاصدرا، مفاتیح الغیب، ۱۷۲ـ ۱۷۳٫].
این نظریه کاملا نقطه مقابل توحید قران و اهل بیت علیهم السلام است که وجود خالق را از وجود مخلوقات در کنه و ذات، جدا و مباین دانسته و در حقیقت هیچ مماثلت و مشابهتی بین این دو سنخ موجود نمی&shy;بیند. بر اساس توحید وحیانی، همه موجودات مخلوق و آفریده خداوند بدون سابقه وجود (لامن شئ) هستند و البته موجودیت آنها به اراده و مشیت و قدرت خداوند وابسته است نه آن که آنان تکه و حصه و مرتبه&shy;ای از ذات خداوند و هم سنخ و مجانس با او باشند و مجموعه آنان وجود خداوند را رقم بزنند!
نظریه وحدت وجود و یکی دانستن خالق و مخلوق در کنه و ذات، و تفاوت آنها را در حد اطلاق و تقیید و ظل و ذی ظل دیدن، هادم اصول و فروع دین است و با چنین تبیینی از خدا وخلق، همه چارچوب&shy;ها و حد و مرزهای دینی فرو می&shy;ریزد و معانی خود را از دست می&shy;دهد و دقیقا از همین رو بوده است که همه فقهای مکتب و مذهب (حتی عموم فقهای اهل سنت) چنین نظریه&shy;ای را کفر دانسته و گفته اند اگر قائل این نظریه به لوازم باطل و فاسد این نظریه تن در دهد، ـ که البته خوشبختانه در میان علمای شیعه اهل فلسفه و عرفان هیچ کس به آن تن نمی&shy;دهد ـ کافر خواهد بود[6].
&nbsp;
لوازم باطل نظریه وحدت وجود
برخی از لوازم باطل نظریه وحدت وجود عبارت است از:
&nbsp;
الف: انکار آفرینش
حکمت متعالیه بر خلاف نصوص صریح قرانی و روایی که مبتنی بر برهان قطعی عقلی نیز هست، منکر آفرینش جهان و هستی است و اساسا علیت در این فلسفه به معنای خلقت و آفرینش (خلق لا من شئ) ـ که بدیهی عقل ماست ـ نبوده بلکه به معنای تطور و تبدل علت به صورت معلول های مختلف است [ملاصدرا، مشاعر، ص 540]. در نظر ایشان خداوند چیزی را نمی&shy;آفریند بلکه ذاتش متبدل به جماد و حیوان و انسان و نبی و شیطان و ... می شود!
&nbsp;
ب: نفی حدوث عالم
حکمت متعالیه بر خلاف ضرورت همه ادیان، قائل به قدم عالم در جنب ذات حضرت حق است و اساسا با انکار موضوع خلق و آفرینش و تبدیل معنای علیت به تطور، نمی&shy;تواند هستی را حادث و مسبوق به عدم بداند.
&nbsp;
ج: جبر گرایی
فلسفه و عرفان مصطلح&nbsp; از آنجا که برای انسان وجود مستقلی از وجود حضرت حق قائل نیست، نمی&shy;تواند قائل به مختار بودن انسان در افعال و حرکاتش باشد و باید منادی جبر باشد. شبستری در گلشن راز می گوید:
&nbsp;
هر آن کس را که مذهب غیر جبر است&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نبی فرمود که او مانند گبر است
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کدامین اختیار ای مرد جاهل&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کسی را کو بود بالذات باطل
قول به جبر به تصریح از سوی حکمت متعالیه و منادیان معاصر آن نیز ابراز شده است.
&nbsp;
د: پلورالیسم
حکمت متعالیه بر اساس مبانی خود به خصوص وحدت وجود نمی&shy;تواند قائل به حق و باطل مطلق و بلکه اساسا قائل به حق و باطل و مرز بندی بین آنها باشد.
در این فلسفه، بت پرستی و گوساله پرستی عین خداپرستی است، چون بت و گوساله و هر اله با جان و بی جانِ دیگر حصه ای از ذات خدایند. شبستری می گوید:
مسلمان گر بدانستی که بت چیست&nbsp; یقین کردی که دین در بت پرستی است!
و جناب ابن عربی، معتقد است که حضرت هارون نبی علیه السلام در مخالفتش با گوساله پرستی قوم موسی به خطا رفته است، چرا که قلبش اتساع لازم را برای فهم این دقیقه! و لطیفه! عرفانی که گوساله هم حصه ای از ذات خداست، نداشته است [ابن عربی، فصوص الحکم، ص 192].
ابن عربی منادی غلیظ ترین نوع پلورالیسم عقیدتی است که هیچ مکتب و مرام باطلی را انکار نمی&shy;کند و قائل به حقانیت همه مرام&shy;ها و مسلک&shy;هاست. او می&shy;گوید:
عقد الخلائق فی الاله عقائدا و انا اعتقدت جمیع ما عقدوه [شرح فصوص جندی، ص 461].
یعنی: مردم هر یک در باب خداوند عقیده ای دارند ( و هر قومی چیزی را خدا می داند و می پرستد) و من به درستی همه آنها باور دارم!
ابن عربی هر گونه بحث و پافشاری در مورد حقانیت و یا بطلان یک عقیده و مرام را نفی می&shy;کند و می&shy;گوید:
&laquo;مبادا که به عقیده&nbsp; مخصوصی&nbsp; مقید باشی و عقاید دیگر را منکر شوی که&nbsp; در آن صورت&nbsp; بسیار چیزها&nbsp; از دست خواهی داد. بلکه از علم به آنچه در واقع هست&nbsp; محروم خواهی شد. پس خود را در حکم هیولی [ماده اولیه و خام] قرار بده که صورت کلیه معتقدات را پذیرا گردد زیرا خدای تعالی وسیع تر وبزرگ تر است از آن که&nbsp; اعتقاد معینی او را در حصار خود گیرد و اوست که می گوید: &laquo;فاینما تُوَلوا&nbsp; فثَمَ وجّهُ الله&raquo; [ابن عربی، فصوص الحکم، ص 113].
ابن عربی حتی نمی&shy;تواند بر فرعون نیز خط بطلان بکشد و معتقد است که او طاهر و مطهّر از دنیا رفته است [شرح فصوص بالی زاده، ص 291].
این شمه&shy;ای از مهمترین مبانی حکمت متعالیه بود که مدافعان پیوند حکمت متعالیه و انقلاب اسلامی باید ربط آنها را با مقولاتی چون شریعت محوری، طاغوت ستیزی، مبارزه با ظلم و استکبار جهانی و .... توضیح دهند و بگویند که آیا از این مبانی، مبارزه و نفی باطل در همه اشکال آن بیرون می&shy;آید و یا انقیاد و کرنش در برابر هر باطل و طاغوتی؟
&nbsp;
اندیشه&shy;های سیاسی ابن سینا و اندیشه&shy;ای اجتماعی از ملاصدرا
بد نیست در پایان به یکی از اندیشه&shy;های سیاسی ابن سینا و اندیشه&shy;ای اجتماعی از ملاصدرا اشاره کنیم تا نسبت واقعی بین فلسفه چه از نوع مشائی و چه اشراقی و چه حکمت متعالیه&shy;ای آن با انقلاب اسلامی روشن&shy;تر شود.
درک سیاسی ابن سینا در این حد است که او خلیفه دوم را از امیر المؤمنین علیه السلام عاقلتر و خردمندتر دانسته و امیر المؤمنین را تنها عالمتر از عمر می&shy;داند و بر همین اساس رای بر حقانیت و افضلیت عمر برای خلافت نسبت به علی علیه السلام داده و حکم مشاورت را برای آن امام مظلوم صادر می کند! [ابن سینا، شفاء، ص 452].
جناب ملاصدرا در دیدگاه اجتماعی&shy;اش بر خلاف صریح آیات قران و روایات اهل بیت علیهم السلام زنان را در زمره حیوانات می داند. او این حرف را در جنب آیه&shy;ای از قران مطرح می&shy;کند که بر خلاف نظرگاه او بر همجنسی مرد و زن و به عبارت دیگر انسانیت زن تصریح دارد [ملاصدرا، اسفار، چاپ دار احیاء التراث العربی، جلد 7، ص 136].
بله این است شمه&shy;ای از تحفه فلسفی و سیاسی و اجتماعی فلسفه و عرفان مصطلح و از جمله حکمت متعالیه ملاصدرا برای انقلابی&shy;گری و نظام سازی و اداره جامعه! این تذهبون؟


[1] مثلا برای اثبات نظریه حرکت جوهری به آیه وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ (نمل/88) استناد می کند که حتی امام خمینی این استناد را بی ربط می داند و می&shy;گوید:&nbsp; &laquo;قرآن اول كتابى است كه حركت&rlm; زمين را بيان كرده با صراحت جبال را فرموده مثل ابرها حركت مى&rlm;كنند ، خيال نكنيد كه اينها جامدند،... بعضى از آقايان اين را تعبير كرده&rlm;اند به حركت جوهرى و حال آنكه حركت جوهرى حركتش مثل حركت سحاب نيست؛ هيچ ربطى به او ندارد. [مقاله تحلیل انقلاب اسلامي ايران در چهارچوب حكمت متعاليه ، نجف لک زایی
http://www.lakzaee.ir/persian/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=634&amp;Itemid=49 ]


[2] فی المثل به روایت &laquo;ان الله خلق آدم علی صورته&raquo; در جهت نظریه انسان خدایی&nbsp; (اومانیسم فلسفی و عرفانی) استناد می کند [ملاصدرا، رساله سه اصل، ص 86] در حالی که این روایت در نظر اهل بیت علیهم السلام هر گز چنین مفهومی نداشته و چنین برداشتی از روایت را صریحا نفی فرموده اند. [ر. ک بحار الانوار ج 4 ص 11]


[3] بر اساس نظریه حرکت جوهری تمام اجسام در خارج به تدریج عوض می&shy;شوند به گونه ای که دو لحظه یکسان نیستند. هر جسمی هر لحظه موجودی است غیر از لحظه قبل و غیر از لحظه بعد. تمام اشیاء دمادم و پیوسته در حال عوض شدن و دگرگونی هستند [علی ارشد ریاحی، نقدی بر نظریه حرکت جوهری ملاصدرا ...، فصلنامه مقالات و بررسیها، دفتر 78 ، ص 15].


[4] مشهور است که تفسیر عرفانی حضرت امام با درخواست مرحوم تهرانی از ایشان متوقف شد.


[5] امام خمینی در موارد متعددی با عقاید ملاصدرا به دلیل تعارض آن با آیات و روایات مخالفت کرده است [ر. ک به مهدی نصیری، فلسفه از منظر قران و عترت، ص 281].


[6] شهید سید محمد باقر صدر در این باره می گوید: &laquo;بدون شک اعتقاد به مرتبه&zwnj;اي از دوگانگي که موجب تعقّل انديشه خالق و مخلوق باشد مقوّم و ريشه و اساس اسلام است زيرا بدون آن عقيده توحيد اصلا معنايي ندارد. بنابر اين اعتقاد به وحدت وجود اگر به گونهاي باشد که آن دوگانگي را از انديشه معتقد به وحدت وجود بزدايد کفر است... گاهي ادعا مي&zwnj;شود که فرق بين خالق و مخلوق فقط امري اعتباري و غير واقعي است زيرا اگر حقيقت به طور مطلق و بدون صورت در نظر گرفته شود خداست، و اگر به طور مقيد و داراي صورت&zwnj;هاي مختلف در نظر گرفته شود غير خداست و... اين اعتقاد کفر است.&raquo; [شهید صدر، شرح بر عروة الوثقی]

]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 08:56:29 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>پیش شرط ظهور حضرت صاحب الزّمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف</title>
<link>https://dr-abbasi.loxblog.com/پیش-شرط-ظهور-حضرت-صاحب-الزّمان-عجّل-الله-تعالی-فرجه-الشّریف</link>
<guid>https://dr-abbasi.loxblog.com/پیش-شرط-ظهور-حضرت-صاحب-الزّمان-عجّل-الله-تعالی-فرجه-الشّریف</guid>

<description><![CDATA[
(نقد)
&nbsp;
جناب آقای دکتر عباسی مدعی هستند که شرط ظهور آن است که ما جامعه را برای حضور حجت خدا آماده کنیم. سپس 1400 مسئله از جمله بانک، مدرسه، دانشگاه، بورس و ... را ردیف می&shy;کنند و مدعی هستند تا این مسائل حل نشوند و ما یک الگوی اسلامی برای آنها نیابیم و پیاده نسازیم ظهور اتفاق نمی&shy;افتد [سخنرانی دکتر عباسی با مضمون انتظار].
&nbsp;همانگونه که ذکر گردید (راز غیبت&nbsp;و&nbsp;رمز ظهور)، نه علت غیبت برای ...
&nbsp;
ادامه مطلب
جناب آقای دکتر عباسی مدعی هستند که شرط ظهور آن است که ما جامعه را برای حضور حجت خدا آماده کنیم. سپس 1400 مسئله از جمله بانک، مدرسه، دانشگاه، بورس و ... را ردیف می&shy;کنند و مدعی هستند تا این مسائل حل نشوند و ما یک الگوی اسلامی برای آنها نیابیم و پیاده نسازیم ظهور اتفاق نمی&shy;افتد [سخنرانی دکتر عباسی با مضمون انتظار].
&nbsp;همانگونه که ذکر گردید (راز غیبت&nbsp;و&nbsp;رمز ظهور)، نه علت غیبت برای&nbsp;ما روشن است تا با رفع آن توسط ما، غیبت هم به اتمام برسد و نه شرط ظهور را برای ما معین کرده &shy;اند تا با فعلیت آن ظهور اتفاق بیافتد. لذا لازم است تا ایشان به سوالات ذیل پاسخ دهند که:

با کدام دلیل و مدرک مدعی هستند که "پیش &shy;شرط ظهور این است که ما جامعه را آماده کنیم و تا جامعه آماده نشود ظهور اتفاق نمی&shy;افتد"؟
اگر بناست ما جامعه را اصلاح و آماده سازیم تا امام زمان ظهور نمایند، پس فایده&shy; ی این امام زمان چیست؟ خوب ما که خود جامعه را اصلاح کرده &shy;ایم خودمان هم اداره می&shy;کنیم! (البته این حرف بدان معنی نیست که ما نباید در اصلاح جامعه کوشا باشیم و نسبت به جامعه بی تفاوت باشیم بلکه بدین معنی است که در کنار اینکه وظیفه&shy; ی دینی ما ایجاب می&shy; کند که در اصلاح امور جامعه تلاش کنیم و در پی اجرای دستور الهی امر به معروف و نهی از منکر باشیم و لی در عین حال حق نداریم از خودمان پای دین حرف در آورده و برای امور الهی که به ضرس قاطع بر ما پوشانده شده&shy; اند و به ما توصیه شده که در مورد آنها حتی از خود معصومین علیهم السّلام هم سؤال نپرسیم، دلیل &shy;تراشی کرده و پا را فراتر نهاده از دلایل خودساخته، نتیجه&shy; گیری هم بکنیم.)
آیا نتیجه&shy; ی این تفکر (تا جامعه اصلاح نشود امام زمان ظهور نمی&shy; کند!) چیزی جز به حاشیه راندن امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف نیست!؟ حال آنکه جزء وظایف حتمی شیعیان در دوران غیبت گسترش نام آن حضرت است [مکیال&shy;المکارم، وظائف&shy;المنتظران].
اگر ده&shy;ها هزار ساعت سخنرانی جناب آقای دکتر عباسی جستجو شود چند دقیقه سخنرانی در مورد امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف می&shy; توان پیدا کرد جز اینکه در همان چند دقیقه سخنرانی هم تلاش می&shy; کنند امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف را به حاشیه رانده و خود و افکار خود را مطرح نمایند؟
آیا دلیل این جور ادعاها نتیجه&shy; ی چیزی جز دوری از ثقلین و اعتماد داشتن و متکی بودن به فکر خویش نیست؟ همان بلایی که عده &shy;ی زیادی را که می&shy; خواستند بدور از تعالیم و وعده&shy; های الهی کاری را انجام دهند و نهایتاً افکارشان سر از ناکجاآباد درآورد.

ضمنا ائمه علیهم السلام صریحاً تعیین شرط و وقت برای ظهور را رد کرده اند. به روایات زیر دقت نمایید:
&nbsp;
&nbsp;&laquo;عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْقَائِمِ ع فَقَالَ کَذَبَ الْوَقَّاتُونَ إِنَّا أَهْلُ بَیْتٍ لَا نُوَقِّت&rlm;؛ ابی بصیر از امام صادق علیه السلام نقل می کند که: از او درباره قائم علیه السلام پرسیدم؛ فرمود: وقت گزاران دروغ گفته&rlm;اند. ما خاندانی هستیم که وقت را تعیین نمی کنیم&rlm;&raquo;(الکافی، ج 1، ص 368)
امام باقر(علیه السلام) فرمودند:
&laquo;یَظْهَرُ کالشِّهابِ الثّاقِبِ فی اللَّیْله الظَّلْماء؛3 امام عصر (عجل لله تعالی فرجه الشریف) همچون سنگ آسمانیِ شکافنده در شب تاریک ظاهر می&zwnj;شوند.&raquo;
&nbsp;
عَنْ اَبى عَبْدِاللّه ِ عليه السلام قالَ: فَتَوَقَّعُوا الْفَرَجَ كُلَّ صَباحٍ وَ مَسآءٍ. [بحار ج 52 ص 145]امام صادق عليه السلام فرمود: شب و روز در انتظار فرج باشید.
&nbsp;
این بحث را با روایتی از امام جواد علیه&shy;السّلام به پایان می&shy;رسانیم:
إِنَّ الْإِمَامَ بَعْدِي ابْنِي عَلِيٌّ أَمْرُهُ أَمْرِي وَ قَوْلُهُ قَوْلِي وَ طَاعَتُهُ طَاعَتِي وَ الْإِمَامُ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْحَسَنُ أَمْرُهُ أَمْرُ أَبِيهِ وَ قَوْلُهُ قَوْلُ أَبِيهِ وَ طَاعَتُهُ طَاعَةُ أَبِيهِ ثُمَّ سَكَتَ فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْإِمَامُ بَعْدَ الْحَسَنِ فَبَكَى ع بُكَاءً شَدِيداً ثُمَّ قَالَ إِنَّ مِنْ بَعْدِ الْحَسَنِ ابْنَهُ الْقَائِمَ بِالْحَقِّ الْمُنْتَظَرَ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لِمَ سُمِّيَ الْقَائِمَ قَالَ لِأَنَّهُ يَقُومُ بَعْدَ مَوْتِ ذِكْرِهِ وَ ارْتِدَادِ أَكْثَرِ الْقَائِلِينَ بِإِمَامَتِهِ فَقُلْتُ لَهُ وَ لِمَ سُمِّيَ الْمُنْتَظَرَ قَالَ لِأَنَّ لَهُ غَيْبَةً يَكْثُرُ أَيَّامُهَا وَ يَطُولُ أَمَدُهَا فَيَنْتَظِرُ خُرُوجَهُ الْمُخْلِصُونَ وَ يُنْكِرُهُ الْمُرْتَابُونَ وَ يَسْتَهْزِئُ بِذِكْرِهِ الْجَاحِدُونَ وَ&nbsp;يَكْذِبُ فِيهَا الْوَقَّاتُونَ&nbsp;وَ يَهْلِكُ فِيهَا الْمُسْتَعْجِلُونَ وَ يَنْجُو فِيهَا الْمُسْلِمُون&rlm;.
امام پس از من فرزندم علىّ است، دستور او دستور من و سخن او سخن من و طاعت او طاعت من است و امام پس از او فرزندش حسن است، دستور او دستور پدرش و سخن او سخن پدرش و طاعت او طاعت پدرش باشد، سپس سكوت كرد.
گفتم: اى فرزند رسول خدا! امام پس از حسن كيست؟ او به شدّت گريست و سپس فرمود: پس از حسن فرزندش قائم به حقّ امام منتظر است، گفتم: اى فرزند رسول خدا! چرا او را قائم مى&rlm; گويند؟ فرمود: زيرا او پس از آنكه يادش از بين برود و اكثر معتقدين به امامتش مرتدّ شوند قيام مى&rlm; كند، گفتم: چرا او را منتظر مى &rlm;گويند؟ فرمود: زيرا ايّام غيبتش زياد شود و مدّتش طولانى گردد و مخلصان در انتظار قيامش باشند و شكّاكان انكارش كنند، و منكران يادش را استهزا كنند، و تعيين&rlm; كنندگان وقت ظهورش دروغ گويند، و شتاب&rlm; كنندگان در غيبت هلاك شوند، و تسليم&rlm; شوندگان در آن نجات يابند.]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 08:56:29 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>رمز ظهور امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف</title>
<link>https://dr-abbasi.loxblog.com/رمز-ظهور-امام-عصر-عجل-الله-تعالی-فرجه-الشریف</link>
<guid>https://dr-abbasi.loxblog.com/رمز-ظهور-امام-عصر-عجل-الله-تعالی-فرجه-الشریف</guid>

<description><![CDATA[
(معارف شیعی)
&nbsp;
&nbsp;الف:&nbsp;&nbsp;نظریه وجود 313 یار با اخلاص به عنوان شرط لازم ظهور
اولین و مشهورترین شرطی که براي پایان یافتن دوران غیبت امام مهدي علیه السلام مطرح می شود این است که یاران با اخلاصی به تعداد اصحاب جنگ بدر براي آن حضرت فراهم شوند، به طوري که اگر یاران ایشان به این تعداد نرسد، ظهور نخواهند فرمود [کمال هستی در عصر ظهور، مقدمه ص: 14].
کسانی که این نظریه را مطرح می کنند، به احادیثی نظر دارند که تعداد یاران اولیه امام عصر علیه السلام را 313 نفر معرفی ...
&nbsp;
ادامه مطلب
&nbsp;الف:&nbsp;&nbsp;نظریه وجود 313 یار با اخلاص به عنوان شرط لازم ظهور
اولین و مشهورترین شرطی که براي پایان یافتن دوران غیبت امام مهدي علیه السلام مطرح می شود این است که یاران با اخلاصی به تعداد اصحاب جنگ بدر براي آن حضرت فراهم شوند، به طوري که اگر یاران ایشان به این تعداد نرسد، ظهور نخواهند فرمود [کمال هستی در عصر ظهور، مقدمه ص: 14].
کسانی که این نظریه را مطرح می کنند، به احادیثی نظر دارند که تعداد یاران اولیه امام عصر علیه السلام را 313 نفر معرفی کرده&shy;اند. این بزرگواران از آن احادیث چنین فهمیده&shy;اند که به وجود آمدن این تعداد، شرط لازم براي ظهور امام علیه السلام است و بسیاري هم علت عدم ظهور ایشان را تا زمان حاضر، فراهم نشدن این تعداد می&shy;دانند. در پاسخ به این نظریه، چند نکته را متذکر می&shy;شویم:
وجود 313 نفر، شرط کافی یا شرط لازم؟
نکته اول این که احادیث متعددي بر این دلالت می&shy;کنند که تعداد یاران اولیه امام عصر علیه السلام در هنگام ظهور 313 نفر هستند&nbsp;ولی اکثر اینها، بودن این تعداد را به عنوان شرط ظهور حضرت مطرح نکرده&shy;اند و آن مواردي هم که به صورت قضیه شرطیه بیان شده است، ناظر به جمع شدن این تعداد پس از اعلام ظهور حضرت می&shy;باشد و خود ظهور به هیچ وجه، مشروط به فراهم آمدن این یاران نمی&shy;باشد.
اکنون براي روشن تر شدن بحث به این نکته توجه می&shy;دهیم که به فرض وجود قضایاي شرطیه در این موضوع، مفاد آنها چنین می&shy;شود &laquo;اگر 313 یار با اخلاص براي امام علیه السلام باشد، ایشان ظهور می کنند&raquo; در این صورت حداکثر می&shy;توان گفت که قضیه، وجود 313 یار با اخلاص را&nbsp;شرط کافی&nbsp;براي ظهور حضرت دانسته است که در بخش گذشته، درباره &nbsp;بطلان این معنا و عدم دلالت این قضیه بر آن، روشن شد.
اما ادعایی که در بحث فعلی مطرح است، وجود این تعداد را&nbsp;شرط لازم&nbsp;براي ظهور می&shy;داند، در حالی که این قضایاي شرطیه &ndash; به فرض وجود &ndash; هیچ گونه دلالتی بر این امر هم ندارند.
اگر وجود 313 یار امام علیه السلام شرط لازم براي ظهور ایشان باشد، باید قضیه شرطیه به این صورت باشد: &laquo;اگر امام علیه السلام 313 یار با اخلاص نداشته باشند، ظهور نمی&shy;کنند&raquo;.
اگر چنین قضیه&shy;اي در احادیث آمده باشد، می توانیم از آن، شرط لازم وجود 313 یار را براي ظهور حضرت استنباط کنیم، ولی چنین تعبیري مطلقاً در احادیث وارد نشده است و از قضیه شرطیه قبلی نیز این معنا استفاده نمی&shy;شود.
نکته دوم: به فرض این که وجود 313 یار با اخلاص براي حضرت، شرط لازم براي ظهور ایشان باشد، نمی&shy;توان گفت که اینها هنوز متولد نشده&shy;اند و غیبت امام علیه السلام تا به دنیا آمدن آنها باید ادامه یابد.
دلیل ما بر این مطلب، دو چیز است: اول اینکه تنها دلیل کسانی که می گویند این تعداد تا کنون تولد نیافته&shy;اند، عدم ظهور امام علیه السلام است، در حالی که روایات نشان می&shy;دهند این 313 یار با اخلاص حضرت مهدي علیه السلام متعلق به همه زمان&shy;ها در طول تاریخ هستند و برخی از آنها حتی قبل از ظهور پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله متولد شده و پس از طی عمر خود از دنیا رفته&shy;اند و بقیه از امت اسلام می&shy;باشند که در طول قرون متمادي از میان مسلمانان واقعی، برگزیده می&shy;شوند. اینها انتخاب شده&shy;ها و بهترین&shy;هاي هر دوران هستند که لیاقت خود را براي قرار گرفتن در صدر یاران مهدي موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف به اثبات رسانده&shy;اند. ما برخی از این شواهد را در این جا نقل می&shy;کنیم تا روشن شود که نمی&shy;توان ادعا کرد &laquo; ظهور امام علیه السلام متوقف بر دنیا آمدن اینها از نسل پاکان است&raquo; ما نمی&shy;دانیم، چه بسا همه ایشان یا اکثر آنان یا حداقل تعدادي از آنها در زمان&shy;هاي گذشته به دنیا آمده و از دنیا رفته باشند و اکنون در برزخ، انتظار ظهور امامشان را بکشند تا به اذن و قدرت خداي متعال به دنیا رجعت کنند و به بالاترین آرزوي خود در دنیا &ndash; که همانا یاري امام زمان علیه السلام بوده &ndash; نائل شوند. پس پایان یافتن دوران غیبت، مشروط به تولد 313 یار با اخلاص نیست، بلکه بسیاري از ایشان منتظر ظهور امام علیه السلام هستند تا به دنیا برگردند.
&nbsp;
معرفی برخی از 313 یار امام زمان علیه السلام در روایات
امام صادق علیه السلام فرمودند:
اذا قام قائم آل محمد صلی الله علیه و آله استخرج من ظهر الکعبۀ سبعۀ و عشرین رجلًا خمسۀ عشر من قوم موسی الذین یقضون بالحق و به یعدلون و سبعۀ من اصحاب الکهف و یوشع وصی موسی و مؤمن آل فرعون و سلمان الفارسی و با دجانۀ الانصاري و مالک الاشتر [تفسیر عیاشی، جلد 2، ص: 32 ، حدیث 90].
وقتی آل محمد صلی الله علیه و آله قیام کند، از پشت کعبه بیست و هفت نفر را خارج می سازد: پانزده نفر از قوم حضرت موسی علیه السلام که به حق قضاوت و اجراي عدالت می&shy;کنند و هفت نفر از اصحاب کهف و حضرت یوشع وصی موسی علیه السلام و مؤمن آل فرعون و سلمان فارس و ابودجانه انصاري و مالک اشتر.
تعبیر &laquo;خارج ساختن از پشت کعبه&raquo; نشان می&shy;دهد که اینها جزء یاران اولیه حضرت مهدي علیه السلام هستند و در ابتداي ظهور &ndash; که از خانه کعبه آغاز می&shy;شود &ndash; خدمت مولایشان حاضر می&shy;شوند و در زمره سران یاران آن حضرت قرار می&shy;گیرند.
شبیه همین حدیث از امام جعفر صادق علیه السلام نقل شده که به جاي &laquo;مؤمن آل فرعون&raquo; از جناب &laquo;مقداد&raquo; نام برده اند و در پایان حدیث فرموده اند:
... فیکونون بین یدیه انصاراً حکاماً [بحار الانوار، جلد 53 ، ص: 91].
... پس اینها در حضور امام علیه السلام، یاران و حاکمان (سران) می باشند.
تعبیر &laquo;حکام&raquo; نشان می&shy;دهد که این افراد جزء گروه اولیه یعنی همان 313 نفر یاران با اخلاص حضرت هستند.
به هر روي، غرض از ذکر این نمونه&shy;ها روشن شدن این حقیقت است که ظهور امام زمان علیه السلام متوقف بر پدید آمدن 313 یار با اخلاص ایشان نیست، بلکه هرگاه خداوند اجازه فرماید، امام علیه السلام ظاهر شده و به دنبال آن، یاران اولیه ایشان به حضرتش خواهند پیوست و حداقل گروهی از این افراد، سالها بلکه قرنها قبل، از دنیا رفته&shy;اند و براي یاري امامشان رجعت خواهند کرد.
&nbsp;
ب:&nbsp;خواست مردم، شرط لازم و کافی براي ظهور
دومین تئوري مطرح شده در خصوص شرط لازم ظهور این است که می&shy;گویند:
حجج الهی بدون خواست مردمان اقدام به قیام نمی&shy;کنند [کمال هستی در عصر ظهور، مقدمه، ص: 15].
از ادله نقلی و مهمترین دلیل، قسمتی از فرمایش امیر المؤمنین علیه السلام در خطبه شقیشقیه است. آنجا که می&shy;فرمایند:
بخش عمده حکومت آل محمد علیهم السلام بر دوش مردمان است و باید گروهی آماده اقامه آن حضرت گردند. امیرالمرمنین علیه السلام در ضمن خطبه شقشقیه می&shy;فرمایند:
اما و الذي فلق الحبۀ و برء النسمۀ لولا حضور الحاضر و قیام الحجۀ بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لا یقاروا علی کظۀ الظالم و لا سغب المظلوم لالقیت حبلها علی غاربها و لسقیت آخرها بکاس اولها.
آگاه باشید! سوگند به خدایی که میان دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر نبود اجتماع مردم (در آستانه) من و قیام حجت خدا (که) در صورت وجود یاور (لازم است) و اگر نبود عهد الهی که خداي تعالی از دانایان گرفته تا بر سیري ظالم و گرسنه ماندن مظلوم راضی نشوند، هر آینه ریسمان و مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می&shy;انداختم و آخر خلافت را به کاسه نخست آن آب می&shy;دادم[1].
نویسنده محترم از این خطبه شریف چنین استنباط کرده&shy;اند که حضور حاضرین و وجود ناصرین، شرط لازم قیام امام علیه السلام می&shy;باشد و این یک قاعده کلی براي همه امامان است، هر چند که امیر المؤمنین علیه السلام صرفاً درباره خودشان فرموده&shy;اند. به دلیل همین استنباط است که پس از نقل آن جملات از خطبه، چنین آورده&shy;اند:
&nbsp;&laquo;باري، حجج الهی بدون خواست مردمان اقدام به قیام نمی&shy;کنند&raquo; [کمال هستی در عصر ظهور، مقدمه، ص: 15].
حضرت در قسمت اول فرمایش خود نیز گفته&shy;اند: &laquo; باید گروهی آماده اقامه آن حضرت گردند&raquo;
اکنون باید دید مقصود ایشان از گروه اقامه کننده حضرت صاحب الامر علیه السلام چه کسانی هستند. اگر مراد ایشان از این گروه، یاران خاص و برگزیده امام عصر علیه السلام باشند، در رأس آنها همان 313 فرد با اخلاص&shy;اند و در گذشته به اندازه کافی استدلال کردیم که وجود ایشان را نمی&shy;توان شرط لازم ظهور آن حضرت دانست. بنابراین نمی&shy;توان گفت که &laquo;باید&raquo; گروهی آماده اقامه آن حضرت گردند تا ایشان ظهور فرمایند. چنین &laquo;باید&raquo;ي از هیچ دلیل نقلی استفاده نمی&shy;شود.
اما اگر مراد از گروه اقامه کننده، عموم مردم باشند (که البته بعید به نظر می&shy;رسد) همان فرضی است که اکنون محل بحث ماست و باید لزوم ضرورت آن را براي ظهور حضرت مورد بررسی قرار دهیم.
پیش از آغاز این بررسی، مطلب دیگري را هم که گاهی از این فرمایش امیرمؤمنان علیه السلام استنباط می&shy;شود، یادآوري می&shy;کنیم. می&shy;گویند: &laquo;در صورت خواست مردم و اعلام آمادگی ایشان، قیام بر امام علیه السلام واجب می شود&raquo;. دلیل این ادعا تعبیر &laquo;قیام الحجۀ بوجود الناصر&raquo; است که فرموده&shy;اند: با وجود یاران، حجت بر امام علیه السلام تمام می&shy;شود و در واقع، عذري براي ایشان در مورد عدم ظهور باقی نمی&shy;ماند. در حقیقت ادعا این است که حضور مردم علاوه بر شرط لازم، شرط کافی براي ظهور حضرت هم هست[2].
ظاهراً مقصود از &laquo;الحجۀ&raquo; را در فرمایش امیر المؤمنین علیه السلام خود امام علیه السلام دانسته&shy;اند، اما این ترجمه صحیح نیست و معناي قیام &laquo;الحجۀ&raquo; قیام امام علیه السلام نمی&shy;باشد، بلکه مقصود اتمام حجت بر امام علیه السلام است که در ادامه مباحث، توضیح آن خواهد آمد. بنابراین کل مدعا این می&shy;شود که:
حضور مردم شرط لازم و کافی براي ظهور امام علیه السلام می باشد.
اکنون به بررسی این نظریه می&shy;پردازیم:
تصویر از وضعیت یاران امیر المؤمنین علیه السلام در زمان خلافت
اولین مطلبی که باید روشن شود این است که امیر المؤمنین علیه السلام از حضور حاضر و وجود ناصر، چه کم و کیفی از حضور و وجود مردم و یاران را اراده کرده&shy;اند. از جهت کمیت باید دید چه تعداد و چند درصد مردم براي بیعت با ایشان اعلام آمادگی کردند و از جهت کیفیت باید دانست آنها چگونه افرادي بودند. آیا همه آنها که ادعاي نصرت امام علیه السلام را داشتند، یاران واقعی ایشان بودند؟ چند درصد آن مردم، امیر المؤمنین علیه السلام را به معناي شیعی کلمه &laquo;امام&raquo; می&shy;دانستند؟ آیا آن حضرت با اعتماد در اکثریتی که سنی مذهب بودند، خلافت را پذیرفتند یا آنها را واقعاً شیعه می&shy;پنداشتند؟ آیا علم امام علیه السلام به باطن افراد در تصمیم ایشان براي قبول خلافت، مؤثر بوده یا خیر؟
اینها بخشی از سؤالاتی است که تا پاسخ آنها روشن نشود، استنباط صحیحی از فرمایش امیر المؤمنین علیه السلام نمی&shy;توان کرد. با مراجعه به تاریخ می&shy;توان فهمید که اکثریت مردم، در شرایطی که پس از خلافت عثمان درخواست بیعت با امیر المؤمنین علیه السلام پیدا کردند، آن حضرت را به معناي درست کلمه &laquo;امام&raquo; نمی&shy;دانستند. آنها ایشان را خلیفه چهارم مسلمانان دانسته، به سبک و سیاق خلفاي گذشته براي خلافت حضرت امیر علیه السلام، مشروعیت قائل بودند. شاهد این حقیقت، یکی از خطبه&shy;هاي آن حضرت است که درباره ابتداي دوران خلافت خود ایراد کرده و درآن به ذکر حدود بیست مورد از بدعتهاي خلفاي پیشین پرداخته اند که البته &ndash; به خاطر مخالفت عمومی جامعه &ndash; نتوانسته&shy;اند در آنها تغییري ایجاد کنند، فرمودند:
قد عملت الولاة قبلی اعمالًا خالفوا فیها رسول الله صلی الله علیه و آله متعمدین لخلافه، نافضین لعهده، مغیرین لسنته و لو حملت الناس علی ترکها و حولتها الی مواضعها و الی ما کانت فی عهد رسول الله صلی الله علیه و آله لتفرق عنی جندي حتی ابقی وحدي او قلیل من شیعتی الذین عرفوا فضلی و فرض امامتی من کتاب الله عزوجل و سنۀ رسول الله صلی الله علیه و آله [روضه کافی، ص: 59].
حاکمان پیش از من، اعمالی انجام داده&shy;اند که در آن با رسول خدا صلی الله علیه و آله مخالفت ورزیده&shy;اند، در حالی که تعمد به مخالفت با ایشان و نقض بیعت آن حضرت و تغییر دادن سنتش را داشتند. و من اگر &ndash;به فرض&ndash; مردم را به ترك آن بدعت&shy;ها وا می&shy;داشتم و آنها را به جایگاه&shy;هاي صحیح خود و به آن چه در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله بود باز می&shy;گرداندم، لشکریانم از گرد من پراکنده می&shy;شدند تا آن جا که خودم تنها می مانم یا تنها عده کمی از شیعیانم که فضیلت و لزوم امامت مرا براساس کتاب خداي عزوجل و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله پذیرفته&shy;اند.
روشن است که این فرمایش، ناظر به ابتداي پذیرش خلافت از جانب امیر المؤمنین علیه السلام است و به خوبی جو عمومی جامعه آن روز را نشان می&shy;دهد. حضرت آشکارا فرموده&shy;اند که نتوانسته&shy;اند بدعت&shy;هاي خلفاي گذشته را &ndash;که اظهار مخالفت عمدي با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در امر دین بود&ndash; اصلاح می&shy;فرمایند. علت این ناتوانی، عدم پذیرش عموم مردم بوده است تا آن جا که اگر می&shy;خواسته&shy;اند این امر را بر آنها تحمیل کنند، همان کسانی که در لشکر ایشان بوده&shy;اند، با حضرتش مخالفت می&shy;کرده&shy;اند و تنهایشان می&shy;گذاشته&shy;اند.
از این فرمایش معلوم می&shy;شود که اکثریت یاران حضرت امیر علیه السلام که در رکاب ایشان می&shy;جنگیدند &ndash; قائل به امامت ایشان&ndash;به مفهوم شیعی&shy;اش&ndash; نبوده&shy;اند، بلکه به عنوان همان امامتی که اهل سنتت براي خلفاي گذشته قائل هستند، امیر المؤمنین علیهالسلام را خلیفه چهارم می&shy;شناخته اند. شیعیان ایشان چنان در اقلیت بوده&shy;اند که حضرت فرموده&shy;اند: یا تنها می&shy;ماندم و یا من باقی می&shy;ماندم با گروه اندکی از شیعیانم که مرا به معناي واقعی کلمه، امام می&shy;دانستند.
ایشان در انتهاي فرمایش خود مثالی زده&shy;اند که به خوبی گویاي وضعیت عمومی مسلمانانی است که با ایشان به عنوان خلیفه بیعت کردند.
و الله لقد امرت الناس ان لا یجتمعوا فی شهر رمضان الا فی فریضۀ و اعلمتهم ان اجتماعهم فی النوافل بدعۀ، فتنادي بعض اهل عسکري ممن یقاتل معی: یا اهل الاسلام اغیرت سنۀ عمراً ینهاناً عن الصلاة فی شهر رمضان تطوعاً! و لقد خفت ان یثوروا فی ناحیۀ جانب عسکري. ما لقیت من هذه الامۀ من الفرقۀ و طاعۀ ائمۀ الضلالۀ و الدعاة الی النار!... ما لقی اهل بیت نبی من امته ما لقینا بعد نبینا و الله المستعان علی من ظلمنا [روضه کافی، ص: 63].
به خدا قسم به مردم دستور دادم که در ماه رمضان جز نماز واجب را به جماعت نخوانند و به آنها اعلام کردم که به جماعت خواندن نماز مستحبی بدعت است. در آن زمان یکی از لشکریانم که در رکاب من می&shy;جنگید، فریاد زد: اي اهل اسلام، سنت عمر را تغییر دادند! (علی) ما را از خواندن نماز مستحبی در ماه رمضان نهی می&shy;کند! پس ترسیدم که در گوشه&shy;اي از لشکرم شورشی به پا کنند. چه&shy;ها دیدم از این امت، از جدایی&shy;شان و از اطاعتشان در برابر پیشوایان گمراهی و کسانی که به سوي آتش (جهنم) می&shy;خوانند ... اهل بیت هیچ پیغمبري، آن چه را ما بعد از پیامبران دیدیم، از امت خویش ندید و از خداوند علیه کسانی که بر ما ستم ورزیدند، استعانت می&shy;جویم.
می&shy;بینیم که نگرانی آن حضرت از لشکریان خودش است، نه از معاویه و بنی امیه. نوع مخالفت یاران حضرت امیر علیه السلام با ایشان نشان می&shy;دهد که آنها بدعت&shy;هاي خلفاي گذشته را بر سنت&shy;هاي الهی &ndash; که آن حضرت می خواستند &ndash; ترجیح می&shy;دادند و لذا تغییر را در آن چه از ناحیه خلیفه دوم، مشروع دانسته شده بود، تاب نمی&shy;آوردند.
این وضعیت اکثریت مردمی بود که با امیر المؤمنین علیه السلام بیعت کرده بودند.
نمونه دیگر از همین قبیل، در زمانی بود که آن حضرت خواستند &laquo;شریح&raquo; را از منصب قضاوت عزل کنند. مردم کوفه در مخالفت با این کار، اظهار داشتند &laquo;او را عزل مکن زیرا عمر او را نصب کرده است! ما با تو بیعت کرده ایم که چیزي از آن چه را که ابوبکر و عمر مقرر کرده اند، تغییر ندهی&raquo;!! [تنقیح المقال فی علم الرجل، جلد 2، ص: 83].
ما می بینیم حتی &laquo;ابن عباس&raquo; نیز وقتی پیشنهاد ابقاي معاویه را در حکومت شام به حضرتش می دهد، با این استدلال پیش می آید که عمر بن خطاب در دوران خلافتش او را به ولایت آن دیار گمارده است [شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد 9، ص: 29].
این توصیه یا نشانگر اعتقاد خود ابن عباس به صحت کارهاي عمر بوده و یا حداقل این است که جو عمومی جامعه را نشان می&shy;دهد، جوي که چنان با خلیفه دوم هماهنگی داشته و علیه امیر المؤمنین علیه السلام بوده که ابن عباس صلاح آن حضرت را درمخالفت با کارهاي عمر نمی&shy;دیده است. اظهار نظر ابن ابی الحدید هم در این زمینه شنیدنی است. می&shy;گوید:
هر کس موقعیت علی علیه السلام را در زمان خلافتش ملاحظه کند، در خواهد یافت که او هم چون افرادي که از تصرف در اموال خویش منع شده&shy;اند، نمی&shy;توانست به آن چه خود می&shy;خواست، برسد. زیرا افرادي که او را به حقیقت می&shy;شناختند، کم بودند و اکثریت مردم آن اعتقادي را که باید، به او نداشتند و خلفاي پیشین را برتر از علی علیه السلام می&shy;پنداشتند و معتقد بودند که افضل بودن به [تقدم در] خلافت است و از گذشتگان خود تقلید می&shy;کردند و می&shy;گفتند که اگر گذشتگان به برتري خلفاي پیشین بر علی علیه السلام یقین نداشتند، آنها را مقدم نمی&shy;کردند... و اکثر آنها به خاطر غیرت و شجاعت عربی همراه او می&shy;جنگیدند نه از روي دین و عقیده و امام علیه السلام مجبور بود با آنها مدارا کند و جرأت اظهار نظر کردن آن چه معتقد بود نداشت [شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد 7، ص: 72].
گذشته از همه اینها بهترین گواه بر موقعیت نه چندان خوب امیر المؤمنین علیه السلام در بین یارانش، سه جنگ بزرگی بود که مسلمانان در طول چهار سال و چند ماه خلافتشان علیه ایشان به راه انداختند، در حالی که حتی یکی از این جنگ&shy;ها در بیست و پنج سالی که از زمان خلافت خلفاي پیشین می&shy;گذشت، رخ نداده بود. به طور مثال اصحاب جمل (ناکثین) که اولین جنگ را با ایشان راه انداختند، بیعت شکنانی بودند که به عهد خود با امامشان وفا نکردند.
&nbsp;
عدم اعتماد امیر المؤمنین علیه السلام به مردم در قبول خلافت
اکنون با توجه به شرایط و موقعیت خاص امیر المؤمنین علیه السلام در میان یارانشان، سؤال این است که مراد حضرت از &laquo;حاضر&raquo; و &laquo;ناصر&raquo; در خطبه شریفشان چه کسانی بودند؟ آیا اکثریت کسانی که با ایشان بیعت کردند، عهد و پیمان خود را نشکستند؟ آیا حضرت با تکیه بر آنها، تن به قبول خلافت دادند؟ آیا آنها که ادعاي نصرت ایشان را داشتند، یاران واقعی حضرت بودند؟ و آیا امیر المؤمنین علیه السلام نمی&shy;دانستند که آنها عهد شکنی خواهند کرد؟ پاسخ این سؤالها روشن است و از مجموع پاسخ&shy;ها می&shy;توان نتیجه گرفت که امام علیه السلام، براساس حساب&shy;هاي عادي و عقلایی، نمی&shy;بایست حسابی روي یاري آن اکثریت باز کرده باشند. بنابراین قبول خلافت از طرف ایشان بر مبناي اعتماد بر آن سیاهی لشکر که اعتقادي هم به آن حضرت نداشتند &ndash; نبوده است. پس ما نباید کلام حضرت را که فرمودند: &laquo; لولا حضور الحاضر و قیام الحجۀ بوجود الناصر...&raquo; بر این معنا حمل کنیم که ایشان چون آمادگی مردم و اجتماع آنها را بر یاري خود مشاهده کردند، اقدام به قبول خلافت فرمودند یا مانند برخی ساده انگاران بگوییم:
امیر المؤمنین علیه السلام اگر چه بنا به علتی که برایشان تحمیل شد، در امور سیاسی غایب بودند... اما هنگامی که نصرت و یاري مردم رسید، غیبت امیر المؤمنین علیه السلام در امور سیاسی تبدیل به ظهور شد [ماهنامه موعود، شماره 48 ، ص: 33 ، مقاله &laquo; نظریه اختیاري بودن ظهور&raquo;].
کدام مردم بودند که امیر المؤمنین علیه السلام می&shy;توانستند براساس نصرت آنها، خلافت را به دست بگیرند؟ آیا این مردم، شایستگی اقامه حضرت امیر علیه السلام را براي خلافت داشتند؟ مگر اینها همان&shy;هایی نبودند که با امام خود در محو یکی از بدعت&shy;هاي خلفاي گذشته، آن گونه مخالفت کردند که حضرت امیر علیه السلام از شورش آنها بر خود ترسیدند؟
پس ناچاریم عبارت امیر المؤمنین علیه السلام را در خطبه شریف شقشقیه، ناظر به مأموریتی خاص از طرف خداوند بدانیم. گویی حضرت، مأمور بوده&shy;اند در چنان شرایطی &ndash; که اکثریت مردم (هر چند براساس اعتقاد نادرست به خلافت و امامت) ادعاي نصرت ایشان را کردند &ndash; خلافت را بپذیرند و بیعت آنها را قبول کنند. این عهد و پیمان خداوند با امیر المؤمنین علیه السلام بوده و اگر سخن از قیام حجت به زبان رانده&shy;اند، علی القاعده، تحقق همین شرایط ظاهري مقصودشان بوده است.
توضیح مطلب این است که در توضیح عبارت امیر المؤمنین علیه السلام دو احتمال وجود دارد: یکی این که مراد ایشان از حضور حاضر و وجود ناصر، اکثریت مردمی باشد که براي یاري آن حضرت اعلام آمادگی کردند و این چنین ایشان نیز بر مبناي روال عقلایی و عادي بشري وقتی می&shy;بینند تعداد فراوانی از مردم اصرار بر قبول خلافت از سوي ایشان دارند، دست بیعت با آنها می&shy;دهند و احتمال دوم این که امام علیه السلام هیچ اعتمادي به آن اکثریت نداشته&shy;اند و به خوبی می&shy;دانسته&shy;اند که آنها به بیعت خود وفادار نخواهند ماند. اما از طرف خداوند وظیفه داشته&shy;اند که اگر این اکثریت &ndash; هر چند بدون اعتقاد اصیل دینی &ndash; به ایشان روي آوردند، خلافت را بپذیرند و اگر از اتمام حجت سخن گفته&shy;اند، همین حجت الهی، مورد نظر ایشان است. در واقع چون خداوند در صورت وجود چنان شرایطی، قبول خلافت را بر حضرتش واجب (یا جایز) دانسته بود، با پیدایش آن شرایط، حجت خداوند&ndash; از جهت وظیفه (یا اجازه) خاصی که براي آن حضرت روي می&shy;داد &ndash; برایشان تمام شده بود.
ما باید احتمال دوم را بپذیریم و نمی&shy;توانیم احتمال اول را درست بدانیم، زیرا اگر امیرالمؤمنین علیه السلام فردي عادي بودند و از باطن و ضمیر انسانها نیز آگاهی نداشتند، نمی&shy;توانستند به اظهار آمادگی اکثریت آنها اعتماد کنند. وقتی کسانی چون ابن عباس جو عمومی را چنان می&shy;بینند که عزل معاویه را از ولایت شام &ndash; به دلیل این که عمر او را منصوب کرده &ndash; به صلاح امیر المؤمنین علیه السلام نشناسند، آیا خود آن حضرت &ndash; صرف نظر از علم الهی &ndash;شرایط عمومی مردم را درك نمی&shy;کنند؟ حال اگر علم و آگاهی غیبی امام علیه السلام را نسبت به افراد در نظر بگیریم، مطلب واضح&shy;تر می&shy;شود و یقین می&shy;کنیم که ایشان هیچ حسابی روي یاري آن اکثریت باز نکرده بود و به آنها اعتماد نداشته&shy;اند.
حال در پرتو این توضیحات، می توانیم در معناي جمله امیر المؤمنین علیه السلام که فرمودند: &laquo;لولا حضور الحاضر و قیام الحجۀ...&raquo; بگوییم: همان طور که مرحوم علامه مجلسی احتمال داده&shy;اند ممکن است مقصود از &laquo;الحاضر&raquo; وقت و زمانی باشد که رسول خدا صلی الله علیه و آله براي قیام امیر المؤمنین علیه السلام بر امر خلافت، معین فرموده بودند[3].
با وجود این احتمال نمی&shy;توانیم به طور قاطع حکم کنیم که مراد امام علیه السلام حضور افرادي بوده که براي بیعت با ایشان اعلام آمادگی می&shy;کردند.
در مورد تعبیر &laquo;ناصر&raquo; هم می&shy;گوییم: منظور یاران امام علیه&shy;السلام در ظاهر بودند یعنی همان کسانی که با ایشان بیعت کردند و همراهشان می&shy;جنگیدند. وقتی لشکر امام علیه السلام در مقابل دشمنان حضرت قرار می&shy;گرفتند، همه آنان را می&shy;توان یاران (انصار) حضرت نامید، هر چند که وضعیت اعتقادي اکثریت آنها مطلوب و قابل قبول نبود. بنابراین مقصود، یاران واقعی و شیعیان خالص ایشان نیستند. آنها &ndash; نظیر مقداد و ابوذر &ndash; آن قدر انگشت شمار بودند که نمی&shy;توانسته&shy;اند مقصود حضرت از جمعیت بیعت کننده با ایشان بوده باشند.
واگر از تعبیر &laquo;وجوب الحجۀ بوجود الناصر&raquo; استفاده کنیم که &laquo;حجت الهی به سبب وجود آن افراد بر امام علیه السلام تمام شد[4]&raquo;.
&nbsp;که اسناد این عبارت به امیر المؤمنین علیه السلام روشن نیست و به فرض وجود، &laquo;وجوب&raquo; در لغت به معناي &laquo;ثبوت&raquo; است و &laquo;وجوب الحجۀ&raquo; یعنی ثابت بودن حجت. معنایش این نیست که مردم آن زمان با اعلام آمادگی خود بر امام علیه السلام اتمام حجت کردند و می&shy;توانستند در پیشگاه الهی خود را از آن حضرت طلبکار بدانند و بگویند: &laquo;خدایا ما به در خانه امیر المؤمنین علیه السلام رفتیم و اعلام آمادگی براي بیعت با ایشان کردیم، اما آن حضرت نپذیرفتند&raquo; تا به این ترتیب بر امام علیه السلام حجت داشته باشند، چنین نیست. بلکه مردم هیچ گاه بر امام زمان خود حجتی ندارند، به ویژه مردمی که بیشترشان اعتقاد درستی به امام علیه السلام نداشته&shy;اند و پس از آن بر بیعت خود وفادار نمانده&shy;اند. آن مردم بی فاویی که با نامردی&shy;هاي خود، مصیبت&shy;هاي فراوان بر قلب مبارك امیر المؤمنین علیه السلام وارد ساختند، در برابر خدا چه حجتی می&shy;توانند بر ایشان داشته باشند؟! خود امام علیه السلام هم تا وقتی بیعت با مردم را نپذیرفته بودند، هیچ تعهدي به آنها نداشتند.
عهد و پیمان آن حضرت فقط با خدا و رسول صلی الله علیه و آله بود و طبق فرموده خودشان از سوي خدا مأمور بودند که اگر همان اکثریت بی اعتقاد، اظهار آمادگی براي یاریشان کردند، به آنها دست بیعت بدهند. این عهد الهی بود با امام علیه السلام نه عهد مردم با ایشان. پس حجت خداوند هم برخاسته از همان عهد الهی است، نه این که براساس معیارهاي عادي بشر بگوییم: &laquo;چون اکثریت مردم آن زمان، اعلام وفاداري به امام خود کردند، اگر ایشان بیعت آنها را نمی&shy;پذیرفتند، در پیشگاه الهی نمی&shy;توانستند به آن مردم جوابی بدهند&raquo; این ادعا نادرست است و تفاوت ظریفی بین این سخن و اعتقاد صحیح وجود دارد که فهم آن محتاج به دقت نظر است!


[1] آن چه نقل شده از مقدمه کتاب کمال هستی در عصر ظهور، ص: 15 می&shy;باشد. اما در نسخ نهج البلاغه خطبه 3 به جاي &laquo; الظالم&raquo;، &laquo; ظالم&raquo; و به جای &laquo; المظلوم&raquo;، &laquo;مظلوم&raquo; آمده است. [رجوع شود به: نهج البلاغه صبح صالح، ص: 50]


[2] همان نویسنده محترم نیز در ترجمه خطبه شقشقیه، جمله&shy;اي را افزودند که از آن، وجوب ظهور حضرت در صورت وجود یاور استفاده می&shy;شود. ایشان عبارت را چنین ترجمه کرده&shy;اند: اگر نبود... قیام حجت خدا که در صورت وجود یاور لازم است.


[3] عبارت علامه مجلسی چنین است &laquo;حضور الوقت الذي وقته الرسول صلی الله علیه و آله للقیام بالامر&raquo; [بحار الانوار، جلد 29، ص 543].


[4] ابن ابی الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه جلد 10 ، ص: 257 این عبارات را از امیر المؤمنین علیه السلام نقل نموده است: &laquo;قیام الحجۀ بوجود الناصر&raquo; از غیر ابن الحدید چنین عبارتی نقل نشده و او هم هیچ سندي براي این نقل خود ارائه نکرده است.

]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 08:56:29 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>راز غیبت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف</title>
<link>https://dr-abbasi.loxblog.com/راز-غیبت-امام-عصر-عجل-الله-تعالی-فرجه-الشریف</link>
<guid>https://dr-abbasi.loxblog.com/راز-غیبت-امام-عصر-عجل-الله-تعالی-فرجه-الشریف</guid>

<description><![CDATA[
(معارف شیعی)
&nbsp;
براي توضیح چرایی غیبت، عقلًا نمی&shy;توان از علت آن آگاهی یافت. اکنون می&shy;خواهیم با استفاده از بعضی احادیث ائمه علیهم السلام تأیید کنیم که اصولًا علت غیبت امام علیه السلام براي ما قابل کشف نیست و تلاش در این مسیر ما را به گمراهی می&shy;کشاند.
&nbsp;امام صادق علیه السلام می&shy;فرمایند:
ان لصاحب هذا الامر غیبۀ لابد منها یرتاب فیها کل مبطل.
همانا براي صاحب این امر غیبتی است که قطعاً واقع می&shy;شود، در آن اهل باطل به ...
&nbsp;
ادامه مطلب
براي توضیح چرایی غیبت، عقلًا نمی&shy;توان از علت آن آگاهی یافت. اکنون می&shy;خواهیم با استفاده از بعضی احادیث ائمه علیهم السلام تأیید کنیم که اصولًا علت غیبت امام علیه السلام براي ما قابل کشف نیست و تلاش در این مسیر ما را به گمراهی می&shy;کشاند.
&nbsp;
امام صادق علیه السلام می&shy;فرمایند:
ان لصاحب هذا الامر غیبۀ لابد منها یرتاب فیها کل مبطل.
همانا براي صاحب این امر غیبتی است که قطعاً واقع می&shy;شود، در آن اهل باطل به شک و تردید می&shy;افتند.
راوي می گوید: علت آن را از حضرت پرسیدم. فرمودند:
لامر لم یؤذن لنا فی کشفه لکم.
به خاطر چیزي که اجازه پرده&shy;برداري از آن را براي شما به ما نداده&shy;اند.
راوي می گوید: پرسیدم: حکمت غیبت ایشان چیست؟ فرمودند:
وجه الحکمۀ فی غیبته وجه الحکمۀ فی غیبات من تقدمه من حجج الله تعالی ذکره ان وجه الحکمۀ فی ذلک لا ینکشف الا بعد ظهوره کما لم ینکشف وجه الحکمۀ فیما اتاه الخضر علیه السلام من خرق السفینۀ و قتل الغلام و اقامۀ الجدار لموسی علیه السلام الی وقت افتراقهما.
حکمت غیبت ایشان، همان حکمت غیبت&shy;هاي حجت&shy;هاي خداوند متعال پیش از ایشان است. حکمت این امر، جز پس از ظهور ایشان روشن نمی&shy;گردد، همان طور که حکمت کارهاي حضرت خضر علیه السلام (سوراخ کردن کشتی و کشتن پسر بچه و تعمیر دیوار) براي حضرت موسی علیه السلام تا وقت جدا شدن ایشان از یکدیگر روشن نشد.
در پایان حدیث با تأکید بر &laquo; سِر &raquo; &nbsp;بودن علت غیبت امام زمان علیه السلام فرمودند:
یابن الفضل ان هذا الامر امر من امر الله تعالی و سر من سر الله و غیب من غیب الله و متی علمنا انه عزوجل حکیم صدقنا بان افعاله ( کلها حکمۀ و ان کان وجهها غیر منکشف [کمال الدین، جلد 2، باب 44 ، حدیث 11].
همانا این امر (غیبت امام عصر علیه السلام) یک کار خدایی و رازي از رازهاي خداوند و از مصادیق غیب الهی است و ما وقتی خداوند عزوجل را حکیم دانستیم، تصدیق می&shy;کنیم که همه کارهاي او از روي حکمت است، هر چند که حکمت آنها براي ما روشن نباشد.
&nbsp;
در این حدیث شریف به چند موضوع مهم درباره حکمت غیبت امام عصر علیه السلام اشاره شده است:

به صراحت فرموده&shy;اند: ما اجازه نداریم حکمت غیبت امام زمان علیه السلام را براي مردم بیان کنیم. با این بیان از همان ابتدا خیال همه را آسوده کرده اند که به دنبال پرده برداري از حکمت غیبت نباشند.
حکمت غیبت امام علیه السلام پیش از ظهور ایشان مشخص نمی&shy;شود. بنابراین هر وجهی که براي آن بیان شده، یا می&shy;شود، نمی&shy;تواند به عنوان حکمت کار خداوند در این موضوع، تلقی گردد. علت &laquo; سر &raquo; نامیدن این امر هم این است که وجه آن تا قبل از ظهور حضرت، ناشناخته و مخفی می&shy;ماند (تشبیه غیبت امام عصر علیه السلام به کارهاي حضرت خضر علیه السلام).
حکمت غیبت امام زمان علیه السلام نظیر حکمت کارهاي حضرت خضر علیه السلام است که پیامبر عظیم الشأنی چون حضرت موسی علیه السلام نیز ابتداءاً از آنها آگاه نبود. علت کارهای حضرت خضر علیه السلام فقط با توضیح خود ایشان در هنگام جدایی از حضرت موسی علیه السلام روشن شد. نکته جالب توجه در این تشبیه آن است که موسی علیه السلام در اثر بی اطلاعی از حکمت کارهاي خضر تاب نیاورد و در هر سه مورد، لب به اعتراض گشود و به همین خاطر کار به جایی رسید که حضرت خضر علیه السلام اعلام وقت جدایی از حضرت موسی علیه السلام را کرد. شاید همین وجه شباهت در اینجا هم وجود داشته باشد و کسانی که از حکمت غیبت امام عصر علیه السلام اطلاع ندارند، نتوانند صبر و تحمل کافی از خود نشان دهند، در نتیجه از این امتحان بزرگ سربلند بیرون نیایند. از این بالاتر، کارهاي خضرت خضر علیه السلام به لحاظ ظاهري عاقلانه نبود. سوراخ کردن کشتی در دریا، فی نفسه یک کار عقلایی محسوب نمی&shy;شود، هم چنین است کشتن پسر بچه و درست کردن دیواري که در حال خراب شدن است.
حضرت در پایان فرمایش خود به صورت یک قاعده کلی عقلی متذکر شده&shy;اند که ما سر بسته به حکیم بودن خداوند اعتقاد داریم و براي تصدیق حکمت الهی، لازم نیست که از رمز و راز همه کارهاي خدا سر در آوریم. این مطلب در کل مباحث اعتقادي و به خصوص در بحث فعلی بسیار کارگشا و روشنگر است.

&nbsp;
در دوران غیبت هم هستند کسانی که پنهانیِ امام علیه السلام را امري عقلایی و موجه تلقی نمی&shy;کنند و در پذیرش آن به لحاظ اعتقادي مشکل دارند. اینان براي آن که &ndash; به زعم خود &ndash; ظاهر آبرومندي براي غیبت امام زمان علیه السلام دست و پا کنند، دست به توجیهاتی می زنند که &ndash; به گمان خود &ndash; آن را عقلایی جلوه دهند تا هم خود و هم دیگران را نسبت به این امر راضی و خرسند کنند. ولی واقعیت این است که اگر از ابتدا بپذیرند که حکمت آن را نمی&shy;دانند و به تصدیق عقل خویش، سربسته به آن ایمان آورند، نه خود را به زحمت می اندازند و نه در ایمان و اعتقادشان خللی به وجود می آید.
&nbsp;
حال اگر همین قاعده عقلی و نقلی را (که ما سر بسته به حکیم بودن خداوند اعتقاد داریم و براي تصدیق حکمت الهی، لازم نیست که از رمز و راز همه کارهاي خدا سر در آوریم) در بحث فعلی بپذیریم، دیگر پذیرفتن غیبت امام عصر علیه السلام بر اندیشه مان گران نمی&shy;آید، آن وقت دیگر توقع نخواهیم داشت که ابتدا علت و حکمت آن را دریابیم تا بعد حکیمانه بودن آن را تصدیق نماییم. به همین جهت خود را ملزم نمی&shy;کنیم که دست به توجیهاتی بزنیم تا امر غیبت را &ndash; به گمان خود &ndash; قابل قبول جلوه دهیم. این گونه به طور کلی باب سؤال و جستجو از این سر الهی را بر خود می&shy;بندیم و در دانستن آن چه از عهده مان برداشته شده، خود را به زحمت نمی&shy;اندازیم.
در یکی از توقیعاتی که از ناحیه وجود مقدس امام عصر علیه السلام صادر شده، درباره علت غیبت چنین آمده است:
اما علیه ما وقع من الغیبۀ فان الله عزوجل یقول:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْیَاءَ إِن تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ وَإِن تَسْأَلُوا عَنْهَا حِینَ یُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَکُمْ عَفَا اللَّهُ عَنْهَا وَاللَّهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ [مائده، 10].
( ... فاغلقوا باب السؤال عما لا یعنیکم و لاتتکلفوا علم ما قد کفیتم [کمال الدین، جلد 2، باب 45 ، حدیث 4].
اما علت وقوع غیبت، پس خداي عزوجل می فرماید:
اي مؤمنان درباره چیزهایی نپرسید که اگر برایتان آشکار شود، ناراحتتان می&shy;کند.
پس باب پرسش از اموري که به شما مربوط نیست را ببندید و خود را براي دانستن چیزهایی که از عهده شما برداشته شده به زحمت نیندازید.
طبق این توصیه، جستجو و کاوش این امر، پسندیده نیست و از مواردي دانسته شده که به ما ربطی ندارد.
وظیفه ما ایمان کامل و عمیق به آن اموري است که خداوند اراده فرموده و تلاش براي کشف از رمز و راز آن، کار صحیحی
نیست.
&nbsp;
نکته&shy;ای که در فرمایش مرحوم شیخ مفید مطرح شده، این است که آن مصلحت مخفی را هیچ کس جز خداي متعال نمی&shy;داند. اما آن چه در حدیث امام صادق علیه السلام آمده، خلاف این معنا را می&shy;رساند. حضرت فرموده&shy;اند که به ما (اهل بیت علیهم السلام) اجازه پرده برداري از حکمت غیبت امام عصر علیه السلام داده نشده است. این تعبیر بر آن دلالت می&shy;کند که خود حضرات ائمه علیهم السلام از راز غیبت مطلع بوده&shy;اند ولی در کشف آن براي مردم از خداي متعال اجازه نداشته اند. پس حکمت غیبت امام علیه السلام فقط از مردم عادي مخفی است نه از خود ایشان.
در پایان باید اضافه کرد با توجه به روایات مذکور دلایلی که در برخی دیگر از روایات برای غیبت ذکر شده است مانند بر عهده نداشتن بیعت طاغوت زمان یا حفظ جان، از نتایج غیبت هستند نه دلیل غیبت، و طبق فرمایش خود حضرت علت غیبت تا لحظه&shy;ی ظهور روشن نخواهد شد.]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 08:56:29 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نکته بسیار مهم!!</title>
<link>https://dr-abbasi.loxblog.com/نکته-بسیار-مهم</link>
<guid>https://dr-abbasi.loxblog.com/نکته-بسیار-مهم</guid>

<description><![CDATA[
(نظر)
&nbsp;
در مباحث علمی و عقیدتی دو آفت جدی به چشم می خورد. اول فراموش کردن فضایل اخلاقی و زبان به اهانت و ناسزا گشودن و دوم آن است که شخص غیر معصومی را در مباحث علمی (خصوصا در مباحث اعتقادی) به عنوان اسوه و الگو قرار داده و اطاعت بی چون و چرا از وی را شیوه تعاملات علمی خود سازیم و هر سخنی که با آن اندیشه مخالف بود را به باد انتقاد و ناسزا بگیریم. اگر درصدد مبارزه با این دو آفات جدی نباشیم مباحث ما ...&nbsp;
&nbsp;
ادامه مطلب
دکتر حسن عباسی سازمان سنجش&nbsp;
در مباحث علمی و عقیدتی دو آفت جدی به چشم می خورد. اول فراموش کردن فضایل اخلاقی و زبان به اهانت و ناسزا گشودن و دوم آن است که شخص غیر معصومی را در مباحث علمی (خصوصا در مباحث اعتقادی) به عنوان اسوه و الگو قرار داده و اطاعت بی چون و چرا از وی را شیوه تعاملات علمی خود سازیم و هر سخنی که با آن اندیشه مخالف بود را به باد انتقاد و ناسزا بگیریم. اگر درصدد مبارزه با این دو آفات جدی نباشیم مباحث ما فاقد ارزش علمی بوده و فقط اتلاف وقت نموده&shy;ایم. به همین دلیل در صدر کلام با یادآوری دو حدیث از امام صادق(علیه السلام) بر آن هستیم تا خود و خوانندگان را از این آفات (خصوصا آفت دوم) برحذر داریم.
قال الصادق(علیه السلام): ایاک ان تنصب رجلاْ دون الحجه فتصدقه فی کل ما قال.
بپرهیز از آنکه شخصی را غیر از حجت به عنوان سرلوحه خود قرار دهی و سخن او را در تمام موارد تایید کنی [1].
قال الصادق (عليه السلام): من دخل فى هذا الدين بالرجال اخرجه منه الرجال كما ادخلوه فيه و من دخل فيه بالكتاب و السنة زالت الجبال قبل ان يزول.
هرکس این دین را بواسطه اشخاص بپذیرد بواسطه اشخاص از دین خارج می شود و هرکس دین را بواسطه کتاب و سنت بپذیرد کوه &shy;ها از بین می رود ولی اعتقاد این شخص پابرجاست [1].
قال رسول الله صلّی الله علیه و آله:
إنّی تارکٌ فیکم الثّقلین، کتاب&shy;الله و عترتی اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی و لم یفترقا حتی یردا الیَّ الحوض.
عقل سلیم تأکید می&shy; کند که برای بهره&shy; برداری صحیح از یک محصول به راهنمایی که توسط سازنده آن ارائه شده است مراجعه گردد همچنین به تأکید همان عقل سلیم انسان نیز برای سعادت دنیوی و اخروی خود &shy;باید به راهنمایی&shy;هایی که توسط خالق خودش به او ارائه شده است گوش فرا دهد و به آنها عمل نماید ولو اینکه آن دستورالعمل&shy; ها به ظاهر مغایر منافع او باشند و یا بی فایده به نظر برسند و وقتیکه فرمان الهی به شخص رسید وظيفه&shy; ي او فقط پذيرش فرمان الهي و تسليم شدن در برابر آن است. مثال ملموس برای این مسئله، بحث سجده&shy; ي فرشتگان و ابليس به حضرت آدم علي نبينا و آله &shy;ي عليه السّلام است. وقتیکه فرمان الهی به ابلیس رسید، شروع کرد به استدلال کردن و برهان آوردن که من از جنس آتش هستم و رو به بالا حرکت می&shy; کنم و او از جنس خاک است و به پایین تمایل دارد پس من مقام بالاتری دارم و چگونه مهتر به کهتر سجده کند؟ پس مرا معاف کن، تا تو را طوري عبادت کنم که جن و انس عبادتت نکرده باشند غافل از اينکه عبادت خدا فقط تسليم بودن در برابر اوست نه آن چيزي که به فکر شخص مي&shy; رسد و در اين مورد (سجده به غير خدا) عين عبادت خداست زيرا فرمان&shy;برداري خالق است هرچند با فکر ظاهري قابل پذيرش نباشد. آری، اَلاِسلامُ هُوَ التَّسلیمُ [2].
این پیشگفتار از آن روی آمد تا مشخص شود که در این وبلاگ، ملاک و معیار سنجش هر حرفی، ثقلین (آیات و روایات صحیح&shy; السند) می&shy; باشند. به عبارت دیگر هر حرفی که با این دو ثقل همخوانی دارد که حرف خدا و خلیفه&shy; الله است و ما در مقابل آن تسلیمیم و حرف&shy; هایی که مخالف این دو ثقل باشند ولو اینکه از نظر فکر بشری صحیح باشند هیچ ارزشی برای ما ندارند.
&nbsp;
با توجه به اینکه جناب آقای دکتر عباسی در بسیاری از علوم صاحب نظر می&shy; باشند، از علوم سیاسی، نظامی و مدیریتی گرفته تا حوزه&shy; ی دین و با توجه به اینکه مذهب باید به عنوان یک پایه و اساس برای هر عمل و حتی تفکری باشد و مبانی دینی هر نظریه&shy; پرداز، خشت اول او در بنای نظریه&shy; &shy;اش می &shy;باشد، لذا در این وبلاگ بر آنیم تا آرا و عقاید مذهبی ایشان را مستند به سخنرانی&shy;ها و نوشته&shy; های ایشان بررسی نموده و سپس نظرات ایشان و همچنین نتایجی که از این آرا بدست آورده &shy;اند را با ثقلین (قرآن و روایات و روایات ) مورد بررسی قرار دهیم.
به نظر می&shy; رسد جناب آقای دکتر عباسی متوجه مشکلات عدیده&shy; ی موجود در جامعه (از ساختار بانک و دانشگاه گرفته تا مدرسه و خانواده و ...) شده &shy;اند اما با توجه به بحث&shy;های ذیل به نظر می&shy;رسد کُمیت جناب آقای دکتر عباسی در زمینه&shy; ی باورهای دینی شدیداً لنگ می&shy; زند و با توجه به اینکه اساس فکری هر نظریه &shy;پرداز باورهای دینی او می&shy; باشد لذا به راه حل&shy; های ایشان در مورد مسائل مطروحه (در صورت وجود) نیز باید با دیده &shy;ی شک نگریست و لازم است نظریه&shy; های ایشان در سایر حوزه&shy; ها نیز در مطالعه&shy; ای جداگانه با استفاده از ثقلین مورد بررسی قرار گیرند.
&nbsp;
مراجع

بحار ج 2 ص 105
نهج&zwnj;البلاغه، حکمت 125
]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 08:56:29 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

